در شهر گنجه كه شهري سر سبز و قديمي بود اربابي عادل و باخدا به اسم" زياد خان" بود كه فرزندي نداشت. او بارعيت از هر كيش و مذهبي كه بودند مهربان بود و حتي خزانهداري داشت مسيحي به نام " قارا كشيش" كه چون دوچشم خويش از او مطمئن بود. ازبختِ بد ِروزگار او نيز فرزندي نداشت.روزي دومرد سفرهاي دل میگشايند و عهد میبندند كه اگر خدا آنان را به آرزوهاشان برساند و صاحب فرزندي شوند و يكي دختر باشد و ديگري پس لاطران ...
ما را در سایت لاطران دنبال میکنید
برچسب: افسانه,اصلي, نویسنده: بازدید: 170 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 7:11